خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 شهریور ماه سال 1387

خنده­ام می­گیرد وقتی دلم تنگ می­شود برای آدم­های گذشته­ها؛ آن­هایی که چند وقتی است نه دیده­ام و نه شنیده­ام. آنهایی که موبایلشان قطع است، آنهایی که موبایلشان قطع نیست، اما باز هم فرقی نمی­کند؛ آن­هایی که کوتاه بوده­اند و آنهایی که طولانی، و حتی آنهایی که نه کوتاه بوده­اند و نه طولانی.

دلم که تنگ می­شود برای این آدم­ها، گاه­گاهی سرک می­کشم به همان کافه­ها و همان خیابان­ها؛ گاه­گاهی گوش می­سپارم به همان تصنیف­ها و همان ترانه­ها. زیر و بم صداها، جزئیات چهره­ها و لبخندها کم کم از خاطرم محو می­شود اما دیوانگی­ها، عاشقانه­ها، ترس­ها و تمناها باز برمی­گردند.

دلم تنگ می­شود برای صدای شعر و سه تار پشت تلفن؛ دلم تنگ می­شود برای با هم فریاد زدن و آواز خواندن در اتوبان مدرس؛ دلم تنگ می­شود برای بر سر هم داد زدن و با هم گریستن...

دلم تنگ می­شود اما خنده­ام می­گیرد وقتی به خاطر می­آورم که از من هیچ نمانده در ذهن این آدم­های گذشته­ها. خنده­ام می­گیرد وقتی مطمئن می­شوم برای آن­ها من جز صورتکی نیستم با یک نام؛ برای آن­ها من جز شماره­­ای نیستم در گوشی موبایلشان... پس به خاطر می­آورم و می­خندم؛ می­خندم به عاشقیت­های خاک گرفته­مان، به عادت فراموشی­ و به کودکانه­های مردانه­شان.

یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387

هیچ چیزش به آن آدم قبلی نمی­مانست. رطوبت آن جزیره لعنتی انگار تا عمق چشمانش نفوذ کرده بود، نگاه نم کشیده­اش را به دیوار روبرو پرت می­کرد و انعکاس سردش باز در چشمان خودش فرو می­رفت. خوب می­دانست که در پس سکوتش هیچ ناگفته­ای را پنهان نمی­کند. پس بعد از این همه سال فقط برگشته بود برای آنکه به او بفهماند می­تواند روبرویش بنشیند و بی­هیچ لرزشی در دستانش بیهوده قهوه­اش را هم زند و حضورش را نادیده انگارد؟

 

پی­­نوشت: ناتمام ماند؛ قرار بود یک طرح باشد.

پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387

می­گویند که قصاص نوجوانان با اعدام متفاوت است؛ ما نه در قانون و نه در عمل چیزی به نام اعدام نوجوانان نداریم، آنچه که هست قصاص است که فرق دارد با اعدام!

 

* خب حتما درست می­گویند، مشکل خودتان است که توجیه نمی­شوید.

 

** اما، فقط برای یک لحظه خودتان را بگذارید به جای آن 130 نفر نوجوان دیگر که هر روزشان را می­شمارند تا خط پایان... خط پایانی که هجده سالگی، کمی قبل یا بعد آن است... نامش هر چه هست، باشد، قصاص یا اعدام... عدالت اما فقط یک نام دارد، یک نام!