شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390

جمله اول رو چند دفعه تو ذهنم سبک سنگین می­کنم. دوباره به خودم یاآوری می­کنم که امممم، اووووم نکنم، شمرده حرف بزنم و حواسم رو به  Uها بدم که تو دماغی باشن. دهنم رو باز می کنم که جمله اول رو بگم، اولین ام، باز هم ام... همه چی قاطی می­شه. یه نفس عمیق می­کشم: "اصلا اشکال نداره، فقط از روش بخون." سعی می­کنم از رو متن بخونم، چشمم می­افته به یکی از بچه­ها که داره می­خنده و چرخیده عقب و با تعجب به بقیه نگاه می­کنه. دوباره سعی می­کنم توضیح بدم. همه کلمات تو ذهنم انگلیسی می­شن. استاد نگام می­کنه، یه سوالی می­پرسه که نمی­فهمم. یه نقطه­ای زیر هر دو گونه­ام داغ می­شه، گرماش کم­کم پحش می­شه تو باقی صورتم. استاد سوال رو خودش جواب می­ده، بعد می­گه باقی رو توضیح بدم. نمی­فهمم چه جوری می­گذره. فقط بیشتر و بیشتر خودم رو جمع می­کنم سمت دیوار. صورتم داغ و داغ­تر می­شه. دوست دارم کلاس خودمون باشه. دوست دارم چشمم رو بچرخونم و وسط جمع شهرزاد رو ببینم. نگام می­افته به ماریون. عصبیه، کاغذهاش رو مچاله می­کنه، سوالها رو جای من جواب می­ده، صورتش قرمز شده. دلم می­خواد همونجا بهش بگم چقدر متاسفم، ولی باز هم کلمات فقط انگلیسی­ان. تموم می­شه. می­رم بشینم. سعی می­کنم به بچه­ها نگاه نکنم، اونا هم همین­­طور. دستم زیر میز دنبال دست شهرزاد می­گرده. می­ذارم موهام نیمه صورتم رو بپوشونه، سرم رو می­اندازم پایین و به رد قطره­های اشک روی میز خیره می­شم.

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390

هنوز نگهت داشتم، نمی­دونم برای چی. برای اینکه به تنهایی اینجا فکر نکنم؟ برای اینکه سر کلاس­های حسابداری چیز دیگه­ای باشه که بهش فکر کنم و پلکام سنگین نشه؟ نگهت داشتم برای اینکه واقعا برای من تموم نشد؟

 

می­خوام تموم شه. می­خوام بری. می­خوام سر کلاس حسابداری به اعداد فکر کنم، با تنهایی اینجا روبرو شم، می­خوام چایی ترش که می­خورم مزه حضور تو رو نده.

می­ذارم تو ذهنم از اول بچرخه، مثل نوار، بعد دستم رو می­ذارم رو اون دکمه قرمز و نگه می­دارم و پاک می­شه:

 

سرم که گیج می­ره،

راهروی تاریک،

دستای تو که دستام رو می­گیره و می­بره پایین،

بوسه سر پیچ اتوبان،

فشار آروم دستات روی پشتم،

انگشتات که درست لحظه­ای که فکر می­کنم همه چیز تموم شده گره می­خورن تو انگشتای من،

نگاه غمگینت شبی که ویزای من اومد،

فشار آروم دستت روی دستم،

آخرین بغلت که محکم­تر و طولانی­تر بود،

آخرین لبخند،

آخرین نگاه،

...

 

تموم شد لعنتی. برو.

شنبه 5 آذر ماه سال 1390

خیلی زود عادت­های روزانه کوچیکت رو پیدا می­کنی، قهوه فوری صبح، اتوبوس خط 16، جمع کردن وسایل قبل از خواب، خرید کردن از فروشگاه همیشگی، صف بستن برای دستگاه قهوه­ساز تو راهروی دانشگاه... اما مزه اولین باری که دویدی و باد زیر موهات پیچید و مجبور نبودی با یه دست روسریت رو نگه داری همیشه باهات می­مونه.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>