جمله اول رو چند دفعه تو ذهنم سبک سنگین میکنم. دوباره به خودم یاآوری میکنم که امممم، اووووم نکنم، شمرده حرف بزنم و حواسم رو به Uها بدم که تو دماغی باشن. دهنم رو باز می کنم که جمله اول رو بگم، اولین ام، باز هم ام... همه چی قاطی میشه. یه نفس عمیق میکشم: "اصلا اشکال نداره، فقط از روش بخون." سعی میکنم از رو متن بخونم، چشمم میافته به یکی از بچهها که داره میخنده و چرخیده عقب و با تعجب به بقیه نگاه میکنه. دوباره سعی میکنم توضیح بدم. همه کلمات تو ذهنم انگلیسی میشن. استاد نگام میکنه، یه سوالی میپرسه که نمیفهمم. یه نقطهای زیر هر دو گونهام داغ میشه، گرماش کمکم پحش میشه تو باقی صورتم. استاد سوال رو خودش جواب میده، بعد میگه باقی رو توضیح بدم. نمیفهمم چه جوری میگذره. فقط بیشتر و بیشتر خودم رو جمع میکنم سمت دیوار. صورتم داغ و داغتر میشه. دوست دارم کلاس خودمون باشه. دوست دارم چشمم رو بچرخونم و وسط جمع شهرزاد رو ببینم. نگام میافته به ماریون. عصبیه، کاغذهاش رو مچاله میکنه، سوالها رو جای من جواب میده، صورتش قرمز شده. دلم میخواد همونجا بهش بگم چقدر متاسفم، ولی باز هم کلمات فقط انگلیسیان. تموم میشه. میرم بشینم. سعی میکنم به بچهها نگاه نکنم، اونا هم همینطور. دستم زیر میز دنبال دست شهرزاد میگرده. میذارم موهام نیمه صورتم رو بپوشونه، سرم رو میاندازم پایین و به رد قطرههای اشک روی میز خیره میشم.
هنوز نگهت داشتم، نمیدونم برای چی. برای اینکه به تنهایی اینجا فکر نکنم؟ برای اینکه سر کلاسهای حسابداری چیز دیگهای باشه که بهش فکر کنم و پلکام سنگین نشه؟ نگهت داشتم برای اینکه واقعا برای من تموم نشد؟
میخوام تموم شه. میخوام بری. میخوام سر کلاس حسابداری به اعداد فکر کنم، با تنهایی اینجا روبرو شم، میخوام چایی ترش که میخورم مزه حضور تو رو نده.
میذارم تو ذهنم از اول بچرخه، مثل نوار، بعد دستم رو میذارم رو اون دکمه قرمز و نگه میدارم و پاک میشه:
سرم که گیج میره،
راهروی تاریک،
دستای تو که دستام رو میگیره و میبره پایین،
بوسه سر پیچ اتوبان،
فشار آروم دستات روی پشتم،
انگشتات که درست لحظهای که فکر میکنم همه چیز تموم شده گره میخورن تو انگشتای من،
نگاه غمگینت شبی که ویزای من اومد،
فشار آروم دستت روی دستم،
آخرین بغلت که محکمتر و طولانیتر بود،
آخرین لبخند،
آخرین نگاه،
...
تموم شد لعنتی. برو.
خیلی زود عادتهای روزانه کوچیکت رو پیدا میکنی، قهوه فوری صبح، اتوبوس خط 16، جمع کردن وسایل قبل از خواب، خرید کردن از فروشگاه همیشگی، صف بستن برای دستگاه قهوهساز تو راهروی دانشگاه... اما مزه اولین باری که دویدی و باد زیر موهات پیچید و مجبور نبودی با یه دست روسریت رو نگه داری همیشه باهات میمونه.

