شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

متنفرم... می­دانی، متنفرم از چین­های ریز کنار چشمانت، از قهوه­ای سوخته مردمکان و از لبخندت که هست، هست... همیشه هست پشت نگاهت.

متنفرم از تو که حس کلمات را می­دانی، حتی حس این نوشته را که نمی­توانی بخوانی، که نمی­توانی بفهمی. متنفرم از وجودی که نداشته­ای و من ساخته­ام، از حضوری که نداری و من می­سازم برایت.

 

احساسی جا می­ماند در چشم­هایت،

لیز می­خورد از نگاهت،

جا می­ماند در نگاهم...

 

ای کاش نبودی... ای کاش نداشتی همین وجودی را که من ساخته­ام برایت.

 

پی­نوشت: چند دقیقه­ای به دو صبح است. فردا هشت صبح تا هشت شب کلاس دارم و راستش را بخواهید اوضاع چندان خوب نیست. درس­هایم مانده، ساز تمرین نکرده­ام، کارهای انجمن هم پیش نمی­رود... میان این همه، این احساس، این حضور ساختگی لعنتی که نمی­دانم از کجا آمد، یعنی من از کجا آوردمش، آزارم می­دهد. من ساختمش اما حالا از ذهن من فراتر رفته، طغیان کرده، از کتنرلم خارج شده؛ حالا هست، می­ماند و خیال رفتن ندارد.

پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388

تمام این اشیا را هم که حذف کنم، این میز و این صندلی، جعبه سازم که روی زمین مانده و ساختمان­های خاکستری که بیست و یک سال است راه نگاهم را می­بندند باز هم نمی­شود. پنجره را هم حتی اگر ببندم تا صدای گنجشک­ها و جریان زندگی نیاید از آن پایین، گوش­هایم را هم که بگیرم و وانمود کنم که نمی­شنوم صدای پیانو را از اتاق روبرو هیچ چیز عوض نمی­شود: من تنها نمی­شوم و این در بسته نمی­ماند؛ موبایلم هم­چنان زنگ خواهد زد و کارهایم هم­چنان عقب خواهد ماند.

دیگر اثر نمی­کند، می­دانید... فریب­های قدیمی­ام دیگر حواسم را پرت نمی­کند. دلم خوش نمی­شود به شکلات­های فندقی و اسپرسو. دیگر فایده نمی­کند به خاطر خودم آورم که حالا وقتش نیست، که من نیمه یک راه دیگرم، که یک روز همه­اش خواهد بود، خواهد شد... که بیست و یک سال خیلی هم زیاد نیست.

من حتی گم نشده­ام، می­دانید، من خودم را جایی هم جا نگذاشته­ام. من فقط ذره­ذره فراموش می­شوم... من خودم را ذره­ذره فراموش می­کنم.