هیچ چیزش به آن آدم قبلی نمیمانست. رطوبت آن جزیره لعنتی انگار تا عمق چشمانش نفوذ کرده بود، نگاه نم کشیدهاش را به دیوار روبرو پرت میکرد و انعکاس سردش باز در چشمان خودش فرو میرفت. خوب میدانست که در پس سکوتش هیچ ناگفتهای را پنهان نمیکند. پس بعد از این همه سال فقط برگشته بود برای آنکه به او بفهماند میتواند روبرویش بنشیند و بیهیچ لرزشی در دستانش بیهوده قهوهاش را هم زند و حضورش را نادیده انگارد؟ پینوشت: ناتمام ماند؛ قرار بود یک طرح باشد. |