دلم تنگ می شود

خنده­ام می­گیرد وقتی دلم تنگ می­شود برای آدم­های گذشته­ها؛ آن­هایی که چند وقتی است نه دیده­ام و نه شنیده­ام. آنهایی که موبایلشان قطع است، آنهایی که موبایلشان قطع نیست، اما باز هم فرقی نمی­کند؛ آن­هایی که کوتاه بوده­اند و آنهایی که طولانی، و حتی آنهایی که نه کوتاه بوده­اند و نه طولانی.

دلم که تنگ می­شود برای این آدم­ها، گاه­گاهی سرک می­کشم به همان کافه­ها و همان خیابان­ها؛ گاه­گاهی گوش می­سپارم به همان تصنیف­ها و همان ترانه­ها. زیر و بم صداها، جزئیات چهره­ها و لبخندها کم کم از خاطرم محو می­شود اما دیوانگی­ها، عاشقانه­ها، ترس­ها و تمناها باز برمی­گردند.

دلم تنگ می­شود برای صدای شعر و سه تار پشت تلفن؛ دلم تنگ می­شود برای با هم فریاد زدن و آواز خواندن در اتوبان مدرس؛ دلم تنگ می­شود برای بر سر هم داد زدن و با هم گریستن...

دلم تنگ می­شود اما خنده­ام می­گیرد وقتی به خاطر می­آورم که از من هیچ نمانده در ذهن این آدم­های گذشته­ها. خنده­ام می­گیرد وقتی مطمئن می­شوم برای آن­ها من جز صورتکی نیستم با یک نام؛ برای آن­ها من جز شماره­­ای نیستم در گوشی موبایلشان... پس به خاطر می­آورم و می­خندم؛ می­خندم به عاشقیت­های خاک گرفته­مان، به عادت فراموشی­ و به کودکانه­های مردانه­شان.